سی سالگی

 

نیازمندیم به

یک نفر

که تو باشی.

 

که خودت باشی، خودت،

با همان خیال‌ها و

خواب‌های خوشت.

 

نیازمندیم به بازگشتِ سال‌ها،

به عقب‌گردِ تقویم‌ها،

که یک کودکی، یک نوجوانی،

از نو تکرار شود،

بی‌کابوس و آرام، آرام.

 

نیازمندیم به عاشق بودنت،

به شعرهای نوزده‌سالگی،

به دیوانگی‌های کوچکی که

این‌بار شکست نخواهند خورد.

 

نیازمندیم که دیگر دیر نباشد.

 

پ . ن : نمی دونم مال کیه...

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط بهناز|

خودم هم نمیدونستم که اینقدر آدم نوستالژی بازی هستم . اینو وقتی فهمیدم که مامانم اینا بعد از سی سال اسباب کشی کردن و از خونه کودکی هام برای همیشه رفتن . اما این همه ماجرا نیست ؛ نوستالژی گرایی من از اونجایی خودش رو آشکار کرد که قرار شد خونه کودکیهام ، حیاط خاطراتم ، شاتوت خانم ، برادران خرمالو و البته انجیر بانو رو برای همیشه ترک کنم . چون قراره اونجا به یه ساختمون پنج طبقه مسکونی - تجاری تبدیل بشه ... همین موقع بود که من اون وجهه پنهان وجودم رو کشف کردم ،البته  نه وقتی که از تک تک اتاقها و حیاط و بالکن عکس گرفتم ، نه وقتی که سه ساعت تو خونه خالی نشستم و از ته توهای ذهنم تمام خاطرات کودکیهام رو بیرون کشیدم و و مرور کردم . نه وقتی شاتوت خانم رو بوسیدم  . نه وقتی پای تلویزیون صحنه انجیر گاز زدن آقای خواننده منو به گریه انداخت . نه وقتی افسوس خوردم که چرا این همه سال فقط به اندازه انگشتای یه دستم از خرمالوهای حیاط خوردم . من در تک تک این لحظات نفهمیدم که چقدر بیشتر از همه ی همه ی اعضای خانواده ام به اون خونه وابسته ام . اینو وقتی فهمیدم که داشتم خونمون رو تبدیل میکردم به اون خونه قدیمی ! وقتی با اصرار استریوی قدیمی مون رو از سمساری به قیمت ۲۰۰ هزار تومن پس گرفتم - در واقع خریدم  . وقتی فهمیدم که دلم خواست سنگهای دیوار خونه بچگیهام رو بردارم بیارم به عنوان دکور بذارم تو این خونه . وقتی فهمیدم که یه شب تا صبح لوکیشن تمام خوابهای با ربط و بی ربطم خونه ی بچگیها بود ...

خودم رو منگنه کردم به خاطراتم . هنوز وقتی رد میشم از خیابون خونه بچگی ها سرم رو تا ته میچرخونم اونور تا نبینم که خونه ام سر جاش نیست ...

اما ای خونه خاطراتم ، ای حیاط بچگی هام ، ای باغچه ی محبوبم ، ای شاتوت محجوبم!  شما تا ابد همونجا خواهید بود  . من همیشه شما رو خواهم داشت...

 

نوشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط بهناز|

به بابا بزرگم میگم : how r u today ؟

میگه : پیرمرد حال ندارد . پیرمرد سال دارد .

میگم : پیرمرد هم سال دارد هم حال دارد.

میگه : تیوپ وقتی کم باد باشد دیگر نمیتواند ماشین را بکشد . زورش نمیرسد.

چیزی نمیگم .

 


بابابزرگ کتابی حرف میزنه . بابا بزرگ خوب حرف میزنه . بابا بزرگ بزرگه!

 120 ساله بشی بابا بزرگ!

نوشته شده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط بهناز|

فردوسی پور : چقدر خووووبیییییم ما!!!!!  

 

حیف!

 


اندر ارتباطات پیدا و پنهان جام جهانی و دوستان : بعد از سانحه ای که مسی آفرید در وقت اضافه، دیدار با فرندز اجتناب ناپذیر بود.

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط بهناز|

به فصل هفتم رسیده ایم و من هر روز به این فکر میکنم که باید قناعت کنم ، باید دست از اسراف بردارم و تا میتوانم مزه مزه کنم بودن با دوستان را و کش بدهم بودنشان را تااااااااا هر جا که بشود .

 

پ.ن : جام جهانی خوب بهانه ای دستمان داده . مرسی که هستی فوتبال جان :)

 

 


بعدن نوشت : اسراف را اصراف نوشته بودیم . دیگر سوادمان هم نم کشیده در سی سالگی ... :)

نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط بهناز|

چند روز پیش داشتم به مسیری  که تا به امروز پشت سر گذاشتم و به اینجا که هستم رسیدم فکر میکردم ؛ علاوه بر تعدادی پستی  بلندی , دست انداز و چاله کمی ، زمین خوردن و برخاستن به میزان لازم ، توجهم به مقدار قابل توجهی دو راهی جلب شد . مثلن دو راهی ... نه اینو ولش کن ، اون قبلی تری رو میگم. مثلن اون روزایی که پاشنه در سازمان سنجش رو از جا در آوردم که آقا من غلط کردم اومدم تو مصاحبه رشته عکاسی - که اون سال نیمه متمرکز بود - شرکت کردم که اتفاقن چقدرم مورد استقبال مصاحبه کنندگان قرار گرفت کارام و چقدرم بهم امیدواری دادن که ایشالا از ترم بعد ما شمارو اینجا به عنوان دانشجو خواهیم داشت در دانشگاه تهران اما همین که از در 50 تومنی اومدم بیرون دلم هری ریخت پایین و هنوز به خونه نرسیده بودم که پشیمونی افتاد به جونم که تئاتر دانشگاه هنر مگه چشه ؟!؟!  و بعدش  به مدت یک ماه و اندی حضوری و غیر حضوری ، تلفنی و غیر تلفنی پیگیر نامه انصراف از عکاسی بودم و اینگونه بود که من عکاس نشدم.

دوراهی بعدی - قبلی برمیگرده به اون زمانی که بچه کنکوری بودم . اونم کنکورای زمان ما نه از این کنکورای دهه هفتادی ها !!
 اون روز دو تا لیوان چایی ریختم و نشستم تا بهناز اینور میز که به رشته معماری علاقه داشت رو با بهناز اونور میز که به سینما علاقه داشت با هم روبرو کنم و کردم .  در دور دوم نشستهای یک بعلاوه یک ، بهنازی که به سینما علاقه داشت پیروز شد و اینجوری شد که من ریاضی رو بوسیدم و آویختم  و در کنکور هنر شرکت کردم و اینگونه بود که من مهندس معمار نشدم. 

یادمه یه روز که با استادمون رفته بودیم بازدید از رادیو ، موقع برگشتن تو راهروهای عریض و طویل رادیو تهران آرزو کردم که ای کاش منم یه روزی تو رادیو کار کنم و کمتر از یک سال بعد تو آزمون ورودی رادیو قبول شدم یعنی اگه اون روز به جای رادیو اون استادمون ما رو می برد یه جای دیگه و من یه آرزوی دیگه میکردم الان کجا داشتم کار میکردم به نظرتون؟ یعنی اصلا این آرزوی من بود که برآورده شد ؟ یعنی این منی که الان اینجاست خودش خواسته که اینجا باشه ؟ یعنی اساسا من خودم راهم رو انتخاب کردم یا راه منو انتخاب کرده ؟ منظورم اینه که آیا دوراهی هایی که گفتم و اونایی که نگفتم به انضمام چندین و چند دوراهک تعیین کننده دیگر،  واقعی بودن یا مجازی بودن و در واقع یک راه بیشتر نبوده و آن دیگری پوچ بوده و صرفن برای این تعبیه شده اند که ما کیفمان کوک باشد که خودمان داریم راه را انتخاب میکنیم آیا؟

نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط بهناز|


من به آرزوی کی رسیدم ؛ که بزرگ شدم ؟

نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط بهناز|

 

آی هجده سالگی  هجده سالگی  هجده سالگی ...

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط بهناز|

 

عادت کرده ای  وقتی برسی

که  چای یخ کرده

بستنی آب شده

و عشق ...

* * *

یادت باشد قطارها تاخیر ندارند !

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط بهناز|

از کتاب بابا لنگ دراز

جودی عزیزم! درست است ، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

دوستدار تو بابالنگ دراز

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط بهناز|


آخرين مطالب
» آگهی
» پلاک 22 ... خونه ی بچگی هام...
» بابا بزرگ
» 14-20
» بهترین دوستان دنیا
» همه ی دو راهی های من!
»
» 18 عزیز
»
» دوست داشتن ، خاطرات و بابالنگ دراز
Design By : Pars Skin