X
تبلیغات
سی سالگی






















سی سالگی


من به آرزوی کی رسیدم ؛ که بزرگ شدم ؟

نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط بهناز|

 

آی هجده سالگی  هجده سالگی  هجده سالگی ...

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط بهناز|

 

عادت کرده ای  وقتی برسی

که  چای یخ کرده

بستنی آب شده

و عشق ...

* * *

یادت باشد قطارها تاخیر ندارند !

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط بهناز|

هوا بس ناجوانمردانه چرک است...

 

 تهران داره خفه میشه ... یه کم اکسیژن لطفاااااااااااا ...

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1391ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط بهناز|

از کتاب بابا لنگ دراز

جودی عزیزم! درست است ، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

دوستدار تو بابالنگ دراز

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط بهناز|

بستنی طاقت انتظار ندارد.

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط بهناز|

اینقدر این روزها جمله های مربوط و نا مربوط رو به دکتر شریعتی و کوروش کبیر و جدیدا پیمان معادی نسبت میدن که آدم میمونه واقعا این همه جمله میتونه مال اونا باشه یا نه. به هر حال جمله زیر اس ام اسی بود که به نقل از دکتر شریعتی برام فرستاده بودن. کاری به اینکه جمله مال اون هست یا نیست ندارم از جمله خوشم اومد و خواستم بنویسمش اما دلم نیومد حق کپی رایت رو نادیده بگیرم این شد که بحث به درازا کشید. به هر حال...

« لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر میکنند ولی

خوش به حالشان که لنگهء همند. »


« از دکتر شریعتی گویا!! »


نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط بهناز|

خسته‌ام ری را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

...

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

  • سید علی صالحی
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط بهناز|

عید که تموم شد . بهارتان مستدااااااااااام.

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط بهناز|

سال نو مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط بهناز|


آخرين مطالب
»
» 18 عزیز
»
»
» دوست داشتن ، خاطرات و بابالنگ دراز
»
» دکتر شریعتی ، جملات قصار و حق کپی رایت
» خسته ام ری را
»
» 91
Design By : Pars Skin