سی سالگی

این ماه برای اولین بار قبض موبایلم را زودتر از بیستم ماه پرداخت کردم و همراه اول که در این جور مواقع بسیار خوش خوشانش میشود محض تشویق هم که شده یک روز مکالمه رایگان اهدا کرد و من هم که تا به حال تجربه اینجور چیزها را نداشتم تشکری کردم و گوشی را کنار گذاشتم . در این هنگام آقای همسر در آمد که " چه نشسته ای؟ خب یه استفاده ای ازش بکن ."

 گفتم : "آخر الان با کسی کاری ندارم . " 

گفت : " این همه هر روز با این دوست و اون دوست می مُکالمی حالا امروز هیییچ ؟ "

من هم فون بوک گوشی ام را نگاهی انداختم و دلم غنج رفت برای اسمهایی که مدتهاست گوشه فون بوکم خاک میخورند و من ازشان بس بی خبرم . پس دست به کار شدم و برای اینکه مراتب تشکر خود را به اقای همراه اول ابراز دارم گوشی را برداشتم و از اولین اسمی که دلم برایش پر کشیده بود شروع کردم به زنگیدن. از بین ده تماسی که داشتم هفت نفر جوابم را ندادند !!!  سه نفر بقیه هم یکیشان در حال خروج از منزل و خرید شب عید بود . آن دیگری در مهمانی به سر میبرد و دوستی که اتفاقا دلم بدجوری برای شوخیهایش تنگ شده بود سرش در آرایشگاه گرم بود !!! گویا به من نیامده این جور تشویقها . همان بهتر که قبض موبایلم را دیر تر پرداخت کنم و اگر به کسی زنگی چیزی هم میزنم همش وجدانم عذاب نداشته باشد که اگر این دوست بفهمد تو داری مجانی بهش زنگ میزنی چه فکری درباره ات خواهد کرد .

 در این میان چند باری اما آقای همسر از فروشگاه سر کوچه زنگ زد که چه بگیرم و چه نگیرم و چقدر بگیرم و اصلا میخوای نگیرم و غیره که من هم هر بار میگفتم قطع کن من میگیرمت . و بدین ترتیب روز مکالمه رایگان همراه اولی من سپری شد و من پی بردم اصلا این چیزها به من نیامده .

 

پ.ن : راستی دوستانم کجایند پس؟

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۸:۳۹ بعد از ظهر توسط بهناز|

می خواستم بیست و نه دی ماه امسال بیشتر از تمام بیست و نه دی های قبل باشد . میخواستم خود بیست و نه دی ماهی ام را حسابی تحویل بگیرم ، خودم را ببرم گردش چند جرعه هوای پاک و یک کیک شکلاتی تلخ مهمانش کنم ، میخواستم از بیست و نه دی ماه امسال یک خاطره برای خودم بسازم اما نشد . نخواست . تقصیر خودم بود که نخواست . همین .

 

پ.ن : خودم میدانم که خیلی چیزها تقصیر خود خودم است که نیست و خیلی چیزها هم تقصیر خود خودم است که هست .

پ.ن : گویا نمیشود برای یک بار هم که شده خودم را تحویل بگیرم . همیشه کار به یک همچین جاهایی میرسد و از خودم طلبکار میشوم .

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۹:۵۹ بعد از ظهر توسط بهناز|

 

خداحافظ رادیوی من...

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت ۲۳:۲۷ بعد از ظهر توسط بهناز|

سه   دو  یک ؛  چیلیک !! ... سی سالگی ام را بوسیدم و گذاشتم درون یک قاب چوبی و گذاشتمش کنار بیست سالگی و هجده سالگی و ده سالگی و یک سالگی ام . هنوز اما بهترین عکس تولدم همان عکس تارِ  یک سالگی ام است که یکی از اقوام بیگانه با لنز و دوربین ام از من و مامان و بابای بسیار جوانم گرفته . مامان و بابا در پشت پرده ای از مه مرا در آغوش گرفته اند و سعی میکنند فوت و فن خاموش کردن شمع را یادم بدهند و من انگشت سبابه در کیک به نمیدانم چه می اندیشم .

 

ای کاش آدمی کودکی اش را

مثل بنفشه ها،

یک روز می توانست

همراه خویش ببرد

هر کجا که خواست.

 

* شعر از شفیعی کدکنی با یه تغییر کوچیک .

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۲۴ آبان۱۳۹۳ساعت ۲۲:۵۱ بعد از ظهر توسط بهناز|

در یونانی، برای بازگشت از واژه nostos استفاده می شود . algos به معنای رنج کشیدن است . پس nostalgia ، رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت است .

 

جهالت - میلان کوندرا

نوشته شده در جمعه ۱۴ شهریور۱۳۹۳ساعت ۱۶:۲۱ بعد از ظهر توسط بهناز|

 

نیازمندیم به

یک نفر

که تو باشی.

 

که خودت باشی، خودت،

با همان خیال‌ها و

خواب‌های خوشت.

 

نیازمندیم به بازگشتِ سال‌ها،

به عقب‌گردِ تقویم‌ها،

که یک کودکی، یک نوجوانی،

از نو تکرار شود،

بی‌کابوس و آرام، آرام.

 

نیازمندیم به عاشق بودنت،

به شعرهای نوزده‌سالگی،

به دیوانگی‌های کوچکی که

این‌بار شکست نخواهند خورد.

 

نیازمندیم که دیگر دیر نباشد.

 

پ . ن : نمی دونم مال کیه...

 

نوشته شده در یکشنبه ۲۶ مرداد۱۳۹۳ساعت ۱۹:۵۹ بعد از ظهر توسط بهناز|

خودم هم نمیدونستم که اینقدر آدم نوستالژی بازی هستم . اینو وقتی فهمیدم که مامانم اینا بعد از سی سال اسباب کشی کردن و از خونه کودکی هام برای همیشه رفتن . اما این همه ماجرا نیست ؛ نوستالژی گرایی من از اونجایی خودش رو آشکار کرد که قرار شد خونه کودکیهام ، حیاط خاطراتم ، شاتوت خانم ، برادران خرمالو و البته انجیر بانو رو برای همیشه ترک کنم . چون قراره اونجا به یه ساختمون پنج طبقه مسکونی - تجاری تبدیل بشه ... همین موقع بود که من اون وجهه پنهان وجودم رو کشف کردم ،البته  نه وقتی که از تک تک اتاقها و حیاط و بالکن عکس گرفتم ، نه وقتی که سه ساعت تو خونه خالی نشستم و از ته توهای ذهنم تمام خاطرات کودکیهام رو بیرون کشیدم و و مرور کردم . نه وقتی شاتوت خانم رو بوسیدم  . نه وقتی پای تلویزیون صحنه انجیر گاز زدن آقای خواننده منو به گریه انداخت . نه وقتی افسوس خوردم که چرا این همه سال فقط به اندازه انگشتای یه دستم از خرمالوهای حیاط خوردم . من در تک تک این لحظات نفهمیدم که چقدر بیشتر از همه ی همه ی اعضای خانواده ام به اون خونه وابسته ام . اینو وقتی فهمیدم که داشتم خونمون رو تبدیل میکردم به اون خونه قدیمی ! وقتی با اصرار استریوی قدیمی مون رو از سمساری به قیمت ۲۰۰ هزار تومن پس گرفتم - در واقع خریدم  . وقتی فهمیدم که دلم خواست سنگهای دیوار خونه بچگیهام رو بردارم بیارم به عنوان دکور بذارم تو این خونه . وقتی فهمیدم که یه شب تا صبح لوکیشن تمام خوابهای با ربط و بی ربطم خونه ی بچگیها بود ...

خودم رو منگنه کردم به خاطراتم . هنوز وقتی رد میشم از خیابون خونه بچگی ها سرم رو تا ته میچرخونم اونور تا نبینم که خونه ام سر جاش نیست ...

اما ای خونه خاطراتم ، ای حیاط بچگی هام ، ای باغچه ی محبوبم ، ای شاتوت محجوبم!  شما تا ابد همونجا خواهید بود  . من همیشه شما رو خواهم داشت...

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۰ تیر۱۳۹۳ساعت ۲۲:۳۰ بعد از ظهر توسط بهناز|

به بابا بزرگم میگم : how r u today ؟

میگه : پیرمرد حال ندارد . پیرمرد سال دارد .

میگم : پیرمرد هم سال دارد هم حال دارد.

میگه : تیوپ وقتی کم باد باشد دیگر نمیتواند ماشین را بکشد . زورش نمیرسد.

چیزی نمیگم .

 


بابابزرگ کتابی حرف میزنه . بابا بزرگ خوب حرف میزنه . بابا بزرگ بزرگه!

 120 ساله بشی بابا بزرگ!

نوشته شده در پنجشنبه ۵ تیر۱۳۹۳ساعت ۱:۳۱ قبل از ظهر توسط بهناز|

فردوسی پور : چقدر خووووبیییییم ما!!!!!  

 

حیف!

 


اندر ارتباطات پیدا و پنهان جام جهانی و دوستان : بعد از سانحه ای که مسی آفرید در وقت اضافه، دیدار با فرندز اجتناب ناپذیر بود.

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر۱۳۹۳ساعت ۱۷:۴۶ بعد از ظهر توسط بهناز|

به فصل هفتم رسیده ایم و من هر روز به این فکر میکنم که باید قناعت کنم ، باید دست از اسراف بردارم و تا میتوانم مزه مزه کنم بودن با دوستان را و کش بدهم بودنشان را تااااااااا هر جا که بشود .

 

پ.ن : جام جهانی خوب بهانه ای دستمان داده . مرسی که هستی فوتبال جان :)

 

 


بعدن نوشت : اسراف را اصراف نوشته بودیم . دیگر سوادمان هم نم کشیده در سی سالگی ... :)

نوشته شده در یکشنبه ۲۵ خرداد۱۳۹۳ساعت ۱۱:۵۹ قبل از ظهر توسط بهناز|


آخرين مطالب
» یک روز مکالمه رایگان خود را چگونه سپری کردی؟ ( یا دوستانم کجایند پس؟ )
» یک بیست و نه دی معمولی ( یا یک روز هوای پاک پر دود )
» سکووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت
» عکس تار کودکی
» nostalgia
» آگهی
» پلاک 22 ... خونه ی بچگی هام...
» بابا بزرگ
» 14-20
» بهترین دوستان دنیا
Design By : Pars Skin