سی سالگی

آسپلی کوئتا

آسپیلی کوئتا

آسپیلی کوئتا

آسپیلی کوئتا

آسپیلی کوئتا

آسپیلی کوئتا ...

چند روزی این کلمه هی تو ذهنم میچرخید و تکرار میشد . " آسپیلی کوئتا ، آسپیلی کوئتا ، آسپیلی کوئتا ، آسپیلی کوئتا ... "  هر چی بالا پایینش میکردم که ریشه اش رو پیدا کنم و معنیش رو بفهمم هیچی به ذهنم نمیرسید که نمیرسید . آخر به این نتیجه رسیدم که حتما یه ورد سرخ پوستی ای چیزیه که بهم الهام شده .

یه روز به احسان گفتم : " میدونی آسپیلی کوئتا چیه ؟ " 

گفت : " چیه نه ؛ کیه ! ... اسم دفاع چلسیه ! " 

من :

احسان : " چیه ؟ "

من : " هیچییییی !! "

***

امروز عصر باز چلسی بازی داشت و من از دم غروبی هی : " آسپیلی کوئتا ، آسپیلی کوئتا ، آسپیلی کوئتا ، آسپیلی کوئتا...." 

اما من ترجیح میدم این یه ورد سرخ پوستی باشه تا اسم یه آدم . اینجوری :   آآآآآس - پیلیییییی - کووووو - ئتتااااا!

 

 

نوشته شده در شنبه ۷ شهریور۱۳۹۴ساعت 23:59 PM توسط بهناز|

در گفتگوي ما

باران مي‌بارد

ما در باران گم شده‌ايم

شعفي عاشقانه

علف‌ها را خيس كرده است.  

افشین شاهرودی

نوشته شده در شنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۴ساعت 23:28 PM توسط بهناز|

هنوز نیم ساعت از پست قبلیم نگذشته بود که زینب عزیز تو یه نظر خصوصی بسیار خوشحالم کرد و راه برگردوندن مطالبی رو که بلاگفای نا مهربان به فنا داده بود برام توضیح داد. شما بلاگفائیون که در غم از دست دادن نوشته هاتون به سر میبرید؛ 

"بريد تو سايت archive.org
ادرس وبلاگ رو بزنين
نقطه هاى آبى كه روى تقويم مياد رو كليك كنين
وبلاگتون باز ميشه
زحمت كپى كردن مطالب و وارد كردن تاريخا با خودتونه . "

حیف که نمیشه کامنتها رو برگردوند.

 

ممنون زینب عزیز. کاش آدرس وبلاگت رو گذاشته بودی برام .

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مرداد۱۳۹۴ساعت 15:55 PM توسط بهناز|

هر روز به این امید میام اینجا که شاید بلاگفا نوشته هام رو برگردونده باشه ... زهی خیال باطل.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مرداد۱۳۹۴ساعت 14:48 PM توسط بهناز|

 چرا هنوز دوستت دارم بلاگفا ؟!

 

 

پ.ن : خونه بچگی هام رو پس بده بلاگفااااااااااااااااا !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ تیر۱۳۹۴ساعت 14:10 PM توسط بهناز|

این ماه برای اولین بار قبض موبایلم را زودتر از بیستم ماه پرداخت کردم و همراه اول که در این جور مواقع بسیار خوش خوشانش میشود محض تشویق هم که شده یک روز مکالمه رایگان اهدا کرد و من هم که تا به حال تجربه اینجور چیزها را نداشتم تشکری کردم و گوشی را کنار گذاشتم . در این هنگام آقای همسر در آمد که " چه نشسته ای؟ خب یه استفاده ای ازش بکن ."

 گفتم : "آخر الان با کسی کاری ندارم . " 

گفت : " این همه هر روز با این دوست و اون دوست می مُکالمی حالا امروز هیییچ ؟ "

من هم فون بوک گوشی ام را نگاهی انداختم و دلم غنج رفت برای اسمهایی که مدتهاست گوشه فون بوکم خاک میخورند و من ازشان بس بی خبرم . پس دست به کار شدم و برای اینکه مراتب تشکر خود را به اقای همراه اول ابراز دارم گوشی را برداشتم و از اولین اسمی که دلم برایش پر کشیده بود شروع کردم به زنگیدن. از بین ده تماسی که داشتم هفت نفر جوابم را ندادند !!!  سه نفر بقیه هم یکیشان در حال خروج از منزل و خرید شب عید بود . آن دیگری در مهمانی به سر میبرد و دوستی که اتفاقا دلم بدجوری برای شوخیهایش تنگ شده بود سرش در آرایشگاه گرم بود !!! گویا به من نیامده این جور تشویقها . همان بهتر که قبض موبایلم را دیر تر پرداخت کنم و اگر به کسی زنگی چیزی هم میزنم همش وجدانم عذاب نداشته باشد که اگر این دوست بفهمد تو داری مجانی بهش زنگ میزنی چه فکری درباره ات خواهد کرد .

 در این میان چند باری اما آقای همسر از فروشگاه سر کوچه زنگ زد که چه بگیرم و چه نگیرم و چقدر بگیرم و اصلا میخوای نگیرم و غیره که من هم هر بار میگفتم قطع کن من میگیرمت . و بدین ترتیب روز مکالمه رایگان همراه اولی من سپری شد و من پی بردم اصلا این چیزها به من نیامده .

 

پ.ن : راستی دوستانم کجایند پس؟

نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:39 PM توسط بهناز|

 
 

خداحافظ رادیوی من...

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت 23:27 PM توسط بهناز|

 
می خواستم بیست و نه دی ماه امسال بیشتر از تمام بیست و نه دی های قبل باشد . میخواستم خود بیست و نه دی ماهی ام را حسابی تحویل بگیرم ، خودم را ببرم گردش چند جرعه هوای پاک و یک کیک شکلاتی تلخ مهمانش کنم ، میخواستم از بیست و نه دی ماه امسال یک خاطره برای خودم بسازم اما نشد . نخواست . تقصیر خودم بود که نخواست . همین .

 

پ.ن : خودم میدانم که خیلی چیزها تقصیر خود خودم است که نیست و خیلی چیزها هم تقصیر خود خودم است که هست .

پ.ن : گویا نمیشود برای یک بار هم که شده خودم را تحویل بگیرم . همیشه کار به یک همچین جاهایی میرسد و از خودم طلبکار میشوم .

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 23:59 PM توسط بهناز|

سه   دو  یک ؛  چیلیک !! ... سی سالگی ام را بوسیدم و گذاشتم درون یک قاب چوبی و گذاشتمش کنار بیست سالگی و هجده سالگی و ده سالگی و یک سالگی ام . هنوز اما بهترین عکس تولدم همان عکس تارِ  یک سالگی ام است که یکی از اقوام بیگانه با لنز و دوربین ام از من و مامان و بابای بسیار جوانم گرفته . مامان و بابا در پشت پرده ای از مه مرا در آغوش گرفته اند و سعی میکنند فوت و فن خاموش کردن شمع را یادم بدهند و من انگشت سبابه در کیک به نمیدانم چه می اندیشم .

 

ای کاش آدمی کودکی اش را

مثل بنفشه ها،

یک روز می توانست

همراه خویش ببرد

هر کجا که خواست.

 

* شعر از شفیعی کدکنی با یه تغییر کوچیک .

نوشته شده در شنبه ۲۴ آبان۱۳۹۳ساعت 22:51 PM توسط بهناز|

در یونانی، برای بازگشت از واژه nostos استفاده می شود . algos به معنای رنج کشیدن است . پس nostalgia ، رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت است .

 

جهالت - میلان کوندرا

نوشته شده در جمعه ۱۴ شهریور۱۳۹۳ساعت 16:21 PM توسط بهناز|


آخرين مطالب
» César Azpilicueta
»
» بلاگفائیون توجه توجه!!!!!
»
» ؟
» یک روز مکالمه رایگان خود را چگونه سپری کردی؟ ( یا دوستانم کجایند پس؟ )
» سکووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت
» یک بیست و نه دی معمولی ( یا یک روز هوای پاک پر دود )
» عکس تار کودکی
» nostalgia
Design By : Pars Skin