دیر آمدی ری را

تو خجالت نمیکشی بلاگفا ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۴ساعت ۱۸:۴۵ بعد از ظهر توسط |

چند ماهیست مهربان شده ؛ آقای همراه اول . نه تنها برایم خط و نشان نمیکشد که بیا و با زبان خوش پول موبایلت را بده وگرنه چنین میکنم و چنان ! بلکه حتی صورت حسابم را هم اس ام اس نمی کند که حساب کار دستم بیاید و بدانم چند چندیم با هم. نمیدانم چه کاسه ای زیر نیم کاسه اش است ...

خلاصه که مشکوک میزنی آقای همراه اول !!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ مهر۱۳۹۴ساعت ۲۲:۲۳ بعد از ظهر توسط |

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

نوشته شده در پنجشنبه ۲ مهر۱۳۹۴ساعت ۱۹:۳۶ بعد از ظهر توسط |

 چرا هنوز دوستت دارم بلاگفا ؟!

 

 

پ.ن : خونه بچگی هام رو پس بده بلاگفااااااااااااااااا !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ تیر۱۳۹۴ساعت ۱۴:۱۰ بعد از ظهر توسط |

این ماه برای اولین بار قبض موبایلم را زودتر از بیستم ماه پرداخت کردم و همراه اول که در این جور مواقع بسیار خوش خوشانش میشود محض تشویق هم که شده یک روز مکالمه رایگان اهدا کرد و من هم که تا به حال تجربه اینجور چیزها را نداشتم تشکری کردم و گوشی را کنار گذاشتم . در این هنگام آقای همسر در آمد که " چه نشسته ای؟ خب یه استفاده ای ازش بکن ."

 گفتم : "آخر الان با کسی کاری ندارم . " 

گفت : " این همه هر روز با این دوست و اون دوست می مُکالمی حالا امروز هیییچ ؟ "

من هم فون بوک گوشی ام را نگاهی انداختم و دلم غنج رفت برای اسمهایی که مدتهاست گوشه فون بوکم خاک میخورند و من ازشان بس بی خبرم . پس دست به کار شدم و برای اینکه مراتب تشکر خود را به اقای همراه اول ابراز دارم گوشی را برداشتم و از اولین اسمی که دلم برایش پر کشیده بود شروع کردم به زنگیدن. از بین ده تماسی که داشتم هفت نفر جوابم را ندادند !!!  سه نفر بقیه هم یکیشان در حال خروج از منزل و خرید شب عید بود . آن دیگری در مهمانی به سر میبرد و دوستی که اتفاقا دلم بدجوری برای شوخیهایش تنگ شده بود سرش در آرایشگاه گرم بود !!! گویا به من نیامده این جور تشویقها . همان بهتر که قبض موبایلم را دیر تر پرداخت کنم و اگر به کسی زنگی چیزی هم میزنم همش وجدانم عذاب نداشته باشد که اگر این دوست بفهمد تو داری مجانی بهش زنگ میزنی چه فکری درباره ات خواهد کرد .

 در این میان چند باری اما آقای همسر از فروشگاه سر کوچه زنگ زد که چه بگیرم و چه نگیرم و چقدر بگیرم و اصلا میخوای نگیرم و غیره که من هم هر بار میگفتم قطع کن من میگیرمت . و بدین ترتیب روز مکالمه رایگان همراه اولی من سپری شد و من پی بردم اصلا این چیزها به من نیامده .

 

پ.ن : راستی دوستانم کجایند پس؟

نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۵:۳۹ بعد از ظهر توسط |

 
 

خداحافظ رادیوی من...

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت ۲۳:۲۷ بعد از ظهر توسط |

 
می خواستم بیست و نه دی ماه امسال بیشتر از تمام بیست و نه دی های قبل باشد . میخواستم خود بیست و نه دی ماهی ام را حسابی تحویل بگیرم ، خودم را ببرم گردش چند جرعه هوای پاک و یک کیک شکلاتی تلخ مهمانش کنم ، میخواستم از بیست و نه دی ماه امسال یک خاطره برای خودم بسازم اما نشد . نخواست . تقصیر خودم بود که نخواست . همین .

 

پ.ن : خودم میدانم که خیلی چیزها تقصیر خود خودم است که نیست و خیلی چیزها هم تقصیر خود خودم است که هست .

پ.ن : گویا نمیشود برای یک بار هم که شده خودم را تحویل بگیرم . همیشه کار به یک همچین جاهایی میرسد و از خودم طلبکار میشوم .

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت ۲۳:۵۹ بعد از ظهر توسط |

سه   دو  یک ؛  چیلیک !! ... سی سالگی ام را بوسیدم و گذاشتم درون یک قاب چوبی و گذاشتمش کنار بیست سالگی و هجده سالگی و ده سالگی و یک سالگی ام . هنوز اما بهترین عکس تولدم همان عکس تارِ  یک سالگی ام است که یکی از اقوام بیگانه با لنز و دوربین ام از من و مامان و بابای بسیار جوانم گرفته . مامان و بابا در پشت پرده ای از مه مرا در آغوش گرفته اند و سعی میکنند فوت و فن خاموش کردن شمع را یادم بدهند و من انگشت سبابه در کیک به نمیدانم چه می اندیشم .

 

ای کاش آدمی کودکی اش را

مثل بنفشه ها،

یک روز می توانست

همراه خویش ببرد

هر کجا که خواست.

 

* شعر از شفیعی کدکنی با یه تغییر کوچیک .

نوشته شده در شنبه ۲۴ آبان۱۳۹۳ساعت ۲۲:۵۱ بعد از ظهر توسط |

در یونانی، برای بازگشت از واژه nostos استفاده می شود . algos به معنای رنج کشیدن است . پس nostalgia ، رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت است .

 

جهالت - میلان کوندرا

نوشته شده در جمعه ۱۴ شهریور۱۳۹۳ساعت ۱۶:۲۱ بعد از ظهر توسط |

نیازمندیم به

یک نفر

که تو باشی.

 

که خودت باشی، خودت،

با همان خیال‌ها و

خواب‌های خوشت.

 

نیازمندیم به بازگشتِ سال‌ها،

به عقب‌گردِ تقویم‌ها،

که یک کودکی، یک نوجوانی،

از نو تکرار شود،

بی‌کابوس و آرام، آرام.

 

نیازمندیم به عاشق بودنت،

به شعرهای نوزده‌سالگی،

به دیوانگی‌های کوچکی که

این‌بار شکست نخواهند خورد.

 

نیازمندیم که دیگر دیر نباشد.

 

پ . ن : نمی دونم مال کیه...

نوشته شده در یکشنبه ۲۶ مرداد۱۳۹۳ساعت ۱۵:۵۹ بعد از ظهر توسط |


آخرين مطالب
»
» وقتی همراه اول مهربان میشود
»
» ؟
» یک روز مکالمه رایگان خود را چگونه سپری کردی؟ ( یا دوستانم کجایند پس؟ )
» سکووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت
» یک بیست و نه دی معمولی ( یا یک روز هوای پاک پر دود )
» عکس تار کودکی
» nostalgia
» آگهی
Design By : Pars Skin